حکایت

خرید بک لینک
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز ...پیرمرد برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل می کند ضبط صوتی را آماده کرد و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط کرد.پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته بود!از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او بود حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 8:25

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« ش حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 8:25

ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻮﺷﻴﺸﻮ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺟﺎ ﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺯﻧﻣﺰﻧﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﻴﻪ :ﺩﺧﺘﺮ : ﻮﺷﻴﻢ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﻴﻨﺖ ﺟﺎ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﺎﺑﺎﺪﺭﻩ : ﻣﻴﺪﻭﻧﻢﺩﺧﺘﺮﻩ : ﺯﻧ ﺧﻮﺭﺩ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﺪﻳﺎﺍﺍﺍﺪﺭﻩ : ﺍﺧﻪ ﻣﻪ ﻣﻦ ﺑﻴﺎﺭﻡ ﺟﻮﺍﺏ ﺯﻧ ﻮﺷﻲ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﺪﻡﺩﺧﺘﺮﻩ : ﺧﺐ ﺣﺎﻻ ﺮﺍ ﻋﺼﺒﺎﻧﻲ ﻣﻴﺸﻲ ، ﺴﻲ ﺯﻧ ﻧﺰﺩ ؟؟ﺪﺭﻩ : ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﻮﺎ ﺍﺱ ﺩﺍﺩ ﻔﺖ ﻏﺮﻭﺏ ﻣﻴﺎﺩ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ ﺑﺮﻳﻦ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻔﺘﻢ ﻭﻗﺖ ﻧﺪﺍﺭﻱﺳﺮﺕ ﺷﻠﻮﻏﻪﺩﺧﺘﺮﻩ : ﻭﺍﺳﻪ ﻲ ﺍﻳﻨﻮ ﻔﺘﻲ ؟ﺪﺭﻩ : ﻮﻥ ﻗﺒﻠﺶ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﺍﺩ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺮ ﺧﺮﻳﺪ حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: يکشنبه 17 دی 1396 ساعت: 17:05

دوتا دیوونه از تیمارستان با کلی نقشه کشیدن فرار میکنن
روز بعد دوباره بر مییگردن تیمارستان
رفیقاشون میان میگن احمقا فرار کردین چرا برگشتین دوباره؟؟؟
میگن:اخه دیروز نقشمونو ازمایشی انجام دادیم انشالله امروز اجراش میکنیم

حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: يکشنبه 17 دی 1396 ساعت: 17:05

ﺍﺯ ﻮﺩ ﺮﺳﺪﻧﺪ ﺑﺰﺭ ﺷﺪ ﻣﺨﻮﺍﻫ ﺎﺭﻩ ﺷﻮ؟
ﻔﺖ: ﻣﺨﻮﺍﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﻮﻡ
ﻔﺘﻨﺪ: ﻇﺎﻫﺮﺍ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﻧﻔﻬﻤﺪ
ﻮﺩ ﻔﺖ: ﻮﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺯﻧﺪ ﺭﺍ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻳﺪ ...
ﻫ ﺩﻪ ﺗﺎ ﻣﺨﻮﺭﺩ زدنش ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﺷﻪ ﺩﻪ ﺍﺯ ﺍﻦ ﻏﻠﻄﺎ ﺍﺿﺎﻓﻪ
ﻧﻨﻪ !!
ﻣﺚ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﺑﻮ ﺩﺘﺮ، ﻣﻬﻨﺪﺱ، معلم.

حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: يکشنبه 17 دی 1396 ساعت: 17:05

یک شرکت موفق محصولات زیبایی در یک شهر بزرگ از مردم خواست که نامه ی مختصری درباره زیباترین زنی که می شناسد همراه با عکس آن زن برای آنها بفرستند.در عرض چند هفته هزار نامه به شرکت ارسال شد. نامه ای بخصوصی توجه کارکنان را جلب کرد,و فورا آن را به دست رئیس شرکت دادند.نامه توسط یک پسر جوان نوشته شده بود که شرح داده بود خانواده آنها از هم پاشیده شده و در محله ای فقیر نشین زندگی می کند.با تصحیح برخی کلماتش خلاصه ی نامه اش به شرح زیر است.زن زیبایی یک خیابان پایین تر از من زندگی می کند.من هر روز او را ملاقات می کنم.او به من این احساس را می دهد که مهم ترین پسر این دنیا هستم.ما با هم شطرنج بازی می کنیم و او به مشکلات من توجه دارد.او مرا درک می کند و وقتی او را ترک می کنم,او همیشه با صدای بلند می گوید که به وجود من افتخار می کند.آن پسر نامه اش را با این مطلب خاتمه می داد:”این عکس نشان می دهد که او زیباترین زن دنیاست.امیدوارم همسری به این زیبایی داشته باشم.”رئیس شرکت در حالی که تحت تاثیر این نامه قرار گرفته بود,خواست که عکس این زن را ببیند.منشی او عکس زنی متبسم و بدون دندان را به دست او داد که سنی از او گذشته و در یک صندلی چرخدار نشسته بود.موهای خاکستریش را دم اسبی کرده بود و چین و چروک صورتش در خطوط چین و چروک چشم هایش محو شده بود.رئیس شرکت با تب حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: يکشنبه 17 دی 1396 ساعت: 17:05

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...حالا من کى مى تونم برم خونهمون ؟ حکایت...

ما را در سایت حکایت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: يکشنبه 17 دی 1396 ساعت: 17:05

صفحه بندی